|
|
|
|
o n l i n e


کوروش کبیر:
به راستی چه می ماند از آدمی، جز چراغی روشن به راه آیندگان؟
پس بدانید که راستی بر دروغ چیره خواهد شد
نیکی بر بدی چیره خواهد شد
پاکی بر پلیدی چیره خواهد شد
بخشایش بر انتقام چیره خواهد شد
آشتی بر جنگ چیره خواهد شد
خرد بر جنون چیره خواهد شد
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ چیره خواهد شد.
o n l i n e


یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیرِ این تاقِ کبود،
نه ستاره
نه سرود.
عمو صحرا، تُپُلی
با دو تا لُپِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دو قلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریای درد،
دَرِ باغو بسّه بود
دَمِ باغ نشسّه بود:
«ــ عمو صحرا! پسرات کو؟»
«ــ لبِ دریان پسرام.
دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام.
طفلیا، تنگِ غلاغپر، پاکِشون
خسته و مرده، میان
از سرِ مزرعه شون.
تنِشون خسّه ی کار
دلِشون مُرده ی زار
دسّاشون پینه تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتی
کج کلاشون نمدی،
میشینن با دلِ تنگ
لبِ دریا سرِ سنگ.
طفلیا شب تا سحر گریه کنون
خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس میرونن
توی دریایِ نمور
میریزن اشکای شور
میخونن ــ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز میخونن! ــ:
«ــ دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس
چشِ امیدِمون اول به خدا، بعد به شماس.
کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن.
از سرِ تپه، شبا
شیهه ی اسبای گاری نمیاد،
از دلِ بیشه، غروب
چه چهِ سار و قناری نمیاد،
دیگه از شهرِ سرود
تک سواری نمیاد.
دیگه مهتاب نمیاد
کرمِ شبتاب نمیاد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق میجّه و بارون میکنه
کمونِ رنگه به رنگش دیگه بیرون نمیاد،
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پُرخون میکنه
سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.
شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار میتنه.
دیگه شب مرواریدوزون نمیشه
آسمون مثلِ قدیم شبها چراغون نمیشه.
غصه ی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ
جای هر ستاره سوسو میزنه،
سرِ هر شاخه ی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو میزنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش میکنیم!
قهره؟ نازش میکنیم!
می کِشیم منتِشو
میخریم همتِشو!
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمیده
موشِ کورم که میگن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمیده!
دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش بار و بندیلِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.
دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار میکنه مُردهس و گور.
نه امیدی ــ چه امیدی؟ به خدا حیفِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی میشه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟ ــ:
داش آکل، مردِ لوتی،
ته خندق تو قوتی!
توی باغِ بی بی جون
جمجمک، بلگِ خزون!
دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر میگرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می گرفت:
آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون میکنه
واسه چار چیکه ی آب، چلتا رو بی جون میکنه.
نعشا میگندن و می پوسن و شالی میسوزه
پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش میدوزه
ــ «چی میجوره تو هوا؟
رفته تو فکرِ خدا؟...»
ــ «نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».
دخترای ننه دریا! دلِمون سرد و سیاس
چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.
اَزَتون پوستِ پیازی نمی خایم
خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی خایم.
چادرِ یزدی و پاچین نداریم
زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.
بذارین برکتِ جادوی شما
دِهِ ویرونه رو آباد کنه
شبنمِ موی شما
جیگرِ تشنه مونو شاد کنه
شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه
غم، بره گریه کنون، خونه ی غم جا بمونه...»
□
پسرای عمو صحرا، لبِ دریای کبود
زیرِ ابر و مه و دود
شبو از رازِ سیا پُر میکنن،
توی دریای نمور
میریزن اشکای شور
کاسه ی دریا رو پُر دُر میکنن.
دخترای ننه دریا، تَهِ آب
میشینن مست و خراب.
نیمه عُریون تنِشون
خزه ها پیرهنِشون
تنِشون هُرمِ سراب
خنده شون غُلغُلِ آب
لبِشون تُنگِ نمک
وصلِشون خنده ی شک
دلِشون دریای خون،
پای دیفارِ خزه
میخونن ضجه کنون:
«ــ پسرای عمو صحرا لبِتون کاسه نبات
صد تا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات!
دریا از اشکِ شما شور شد و رفت
بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت.
رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین
اشکِتون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمیده
ننه دریام دیگه مارو به شما پس نمیده.
دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوریِ دریا میشه بُرجِ غمِمون
عشقِتون دق میشه، تا حشر میشه همدَمِمون!»
□
مگه دیفارِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ
موشِ دیفار، ننه دریا رو خبر دار میکنه:
ننه دریا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار میکنه. ــ
تا صداشون نرسه
لبِ دریای خزه،
از لجِش، غیه کشون ابرا رو بیدار میکنه:
اسبای ابرِ سیا
تو هوا شیهه کشون،
بشکه ی خالیِ رعد
روی بومِ آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبلِ آتیش، دودودومب!
نعره ی موجِ بلا
میره تا عرشِ خدا؛
صخره ها از خوشی فریاد میزنن.
دخترا از دلِ آب داد میزنن:
«ــ پسرایِ عمو صحرا!
دلِ ما پیشِ شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیرِ سرِ ماس:
ننه دریای حسود
کرده این آتش و دود!»
□
پسرا، حیف! که جز نعره و دلریسه ی باد
هیچ صدای دیگه یی
به گوشاشون نمیاد! ــ
غمِشون سنگِ صبور
کجک لاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دلِشون غصه تَرَک،
تو سیاهی، سوت و کور
گوش میدن به موجِ سرد
میریزن اشکای شور
توی دریای نمور...
□
جُم جُمَک برقِ بلا
طبلِ آتیش تو هوا!
خیزخیزک موجِ عبوس
تا دَمِ عرشِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لبِ دریای حسود،
زیرِ این تاقِ کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!
کوروش کبیر:
به راستی چه می ماند از آدمی، جز چراغی روشن به راه آیندگان؟
پس بدانید که راستی بر دروغ چیره خواهد شد
نیکی بر بدی چیره خواهد شد
پاکی بر پلیدی چیره خواهد شد
بخشایش بر انتقام چیره خواهد شد
آشتی بر جنگ چیره خواهد شد
خرد بر جنون چیره خواهد شد
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ چیره خواهد شد.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)